تبليغاتX
آشنای غریب
...طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
دل نوشته

 

 دلتنگي هايم را خواهم نوشت...كنار همين پنجره رو به بهار...تمام لحظه هاي بي قرار نبودنت را بغض كردم...چه شاعرانه شقايق در دستان من روييده است...اي كاش مي دانستم در كدامين جمعه خورشيد از همه زيباتر است؟!؟

شايد ثانيه اي ديگر

ارتباط با مديريت
جستجوگر


لينك به ما
لينك به ما


لوگوي دوستان

نداي عشق

 

 

سلام بر نور

بر ذات نور

بر رنگ نور

 بر حقیقت نور

وبرتابش نور

عاشقان !

هرکجا هستید

دلتان پرنور وچشمتان روشن

وقدمهای تابناک

وپندارتان به نام نور

منور باد!

 

نوشته شده توسط آشنا در تاريخ|یکشنبه 27 مرداد1387 - 11:16

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

 

عشق پایان فاصله هاست

 

 زندگی درنوریقین وایمان رنگ می بازد

نزدیک است که زخم ها درمان شوند وغریبه ها آشنا ودشمنی ها دوستی ومحبت

امروز نوشته هایم از صدای نسیمی که عطر پایکوبی غنچه ها را دربهار تولدی که به زودی می رسد پراست

وکلمه ها هوس کرده اند به فصل شادی مهاجرت کنند

خود را بر زمین می یابم اما بر ابرها قدم می نهم

شاید همینجاست

آری همینجاست که راه رفتن را از یاد می بری وناگهان به یاد بالهایت می یفتی

شاید بالهایم را نو کنم برای پروازی دوباره

وشاید بالهایی نو درآورم برای به اوج رسیدن

پرستو یا عقاب بودن مهم نیست

مهم پرواز است

انگار عین آمدن فصل بهار صدای نفس نفس زدنهای زمین درگوشم می پیچد

وازآن سوی آسمان آن نوید طنین می اندازد ومژده رسیدن بهترین فردا را می دهد

تعبیر همان خوابهایی که دربیداری دیده ام

شاید قرار است همین فردا ازتمام خوابهای بی تو بپریم

از این باران پرنشاط رگهایم بوی خاک باران خورده می دهند

شاید به یمن آمدنش جانماز سبز گمشده ام را بازیابم وباز بفهمم آنجا کنار قله های نور، آسمان چه رنگی دارد

صدای آمدنش مرا از شب دیرپا بیرون آورده وبه سپیده برساند

دراین هزار توی بی سر، دراین حجاب های بی ته ، درآوار صداهای مزاحم ومداوم

یاد آمدن وخاطره زلالش دل را بی تاب رفتن وپریدن می کند

قبل از آمدنش دل را پاک می کنم از غبار آینه وتازه می شوم دوباره

چون شکوفه ای که برشاخه می نشیند تا بهار را معنا کند

آغازی می شود برای بودن

برای ماندن!

****

دوست من

تو هم مثل من امیدوار باش

نومید مباش

ذات نور به دنبال روشن کردن سیاهی هاست

پس از تاریکی دلت نترس

به شوق همان شعلهء جاویدان هرمحبت ونوازشی تو را بی تاب می کند

ولی تو آرام نمی گیری مگر درپرتو دستان مهربانش

بیا دوباره لانه بسازیم بر درخت عشق

بگذار خاک دلت نفسی تازه کند

وبرویاند سبزه زاران را

به تماشا بخرام وشبح یار ببین

در هر نقطه ای که هستی منتظر باش

نور همواره در انتظار تجلی است

نوشته شده توسط آشنا در تاريخ|پنجشنبه 24 مرداد1387 - 14:21

لينك ثابت اين مطلب|[ 5 ]|موضوع:|  

This Templete Designed By FreeTemplet.mihanblog.com &